درزندگی زخمهائی هست که مثل خوره روح راآهسته در انزوا می خورد و..

جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 7:55 PM

امیدوارم روزی بهاره بیاد اینترنت و بفهمه که هنوز ازدواج نکردم.امبدوارم از این نوشته بفهمه منم.این قسمتی از آخرین کتابی است که بهش دادم.اون موقع که این کناب رو بهش دادم نخونده بودمش و بعد فهمیدم که روز به روز دارم بوف کور میشم


-1  جای خالی عشق

 

 آنجا که عشق نیست،مرگ هست با جلوه های بسیارش.در نبود عشق جلوه مرگ،خشم و خشونت است و نفرت و انتقام!و در نهایت خودکشی و دیگر کشی،به هرشکلی نمودی از نبود عشق است.هر انسانی با «توانمایه»دوست داشتن و دوست داشته شدن یا عشق ورزیدن پا به زندگی میگذارد تا زندگی کند؛با«فراران»زندگی،تلاش او برای تضمین زنده ماندن است.ولی اگر این توانمایه به هر صورت تحقق نیابد یا نیمه کاره رها شود،آنگاه چیرگی مرگ ممکن می شود.غریزه یا «فراران مرگ»جزء زیست شناختی جداناپذیر هر«سازگان»زنده ای است؛ولی«فرانمود»ذهنی آن هراس از مرگ است.پس هر انسان بهنجاری،بالقوه مرگ گریز است،مگر در نبود عشق که در نبود فراران زندگی رخ می دهد،در آنجا که «اشتیاق»نیست.در آنجا گاه چیزی مانند عشق جلوه می کند که در واقع درماندگی و بی پناهی نیاز به «وابستگی نوزادانه»یا جلوه تمام عیار«خودشیفتگی خویشتنکامانه»است و نه عشق واقعی به دیگری،با توانمایه «مایه گذاری»بیرون از خود و در ابژه عشق.عشق واقعی،مرگ و شاخه های مرگ را به خود نمی پذیرد.تن دادن به مرگ،در حالت سلامت،تقریبا همیشه ناگزیر است؛حتی در آنجا که تمامی نیروی زیست شناختی زندگی به پایان می رسد و پیشاپیش تن،خود را به دست مرگ سپرده است.پس انسان همیشه در جستجوی جاودانگی است.میرایی خواست ذهنی او نیست مگر به ناگزیر،و آن زمانی است که یا از تن فرسوده او چیزی نمانده است یا ذهن او جای خالی عشق را برنمی تابد.این حالتی است که بوف کور در ویرانه تنهایی خود تجربه می کند.خوره ای که به جان او افتاده و او را از درون می خورد و می تراشد،فراران مرگی است که در «جای خالی عشق»نشسته است.بوف کور دلداه ای است که محبوب خود را از دست داده است.معشوق او رفته است یا مرده!به هر تقدیر،جای او خالی است؛پس اشتیاقی نیز نیست:

 

 اما دست خودم نبود،از این به بعد مانند روحی که در شکنجه باشد.هرچه انتظار کشیدم،هرچه کشیک کشیدمرچه جستجو کردم،فایده ای نداشت.تمام اطراف خانه مان را زیرپا کردم،نه یک روز،نه دو روز،بلکه دو ماه و چهار روز مانند اشخاص خونی که به محل جنایت خودشان برمی گردند.هرروز طرف غروب مثل مرغ سرکنده دور خانه مان می گشتم....اما هیچ اثری از درخت سرو،از جوی و از کسانی که آنجا دیده بودم پیدا نکردم،آنقدر شبها جلو مهتاب زانو زدم،از درختها،از سنگها،از ماه....استغاثه ...کردم و همه موجودات را به کمک طلبیدم،ولی کمترین اثری از او ندیدم.

 

معشوق از دست رفته است،وگرچه ممکن است سنگدلانه او را رها کرده باشد و با دیگری یا دیگران عشق ورزد،باز هم دوست داشتنی است.پیراهن چرک او که بوی او را ممی دهد یا گرمی رختخوابش یا هرچه نشانی از او دارد نیز آرامش بخش است:

 

 

                اما بعد از کشمکش سخت ،او بلند شد و رفت.من فقط خودم را راضی کردم که آن شب،در رختخوابش که حرارات تن او به جسم آن فرو رفته بود و بوی او را می داد بخوابم و غلت بزنم.تنها خواب راحتی که کردم همان شب بود.

 

2-از دست دادگی و هراس از مرگ در«رابطه با ابژه»

 

بوف کور به زبان عرفانی عشق و دلدادگی:قصه درد فراق،شوق وصل و آرزوی بازگشت به اصل،بازگشت به آن پیوند ازلی جاودانه است..............................

 

 

                           *از کتاب صادق هدایت و هراس از مرگ دکتر محمد صنعتی*

                                     چه لحظاتی بود وقتی با بوف کور به خواب میرفتم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo